تبليغاتX
یاس می گوید حسین...

یاس می گوید حسین...

پستی بعد از آخرین پست....

فصل اول:

وای از حسین که با دلم چه کرده است....

چه با عشق برایت نوشتم در این صفحه که از جنس کاغذ نبود و نمی دانم توانست گویای عشقم به تو باشد یا نه.........؟!!!!!!!!؟

و اینجا برگ آخر این دفتر بی انتها ست........... . 

و حالا که از بانوی قم دورم پستی بعد از پست آخر می زنم برای تو و شعله ای که از تو در درونم زبانه می کشد و نمی دانم چه بنویسم گفته اند از منابع حرفهایم بگوم اما جز دل مگر برای تو منبع و سر چشمه ای هم هست یا نظرم را گویم ولی مگر می شود کنیز درگه مولایی چون تو زبان برای گلایه گشاید و مخالفت کند تنها برای آن می نویسم که اعلام دارم قطره ای ناچیز از دریای بیکران عاشقانت هستم.

فصل دوم:

حرف دل که با معشوق تمامی ندارد اما مجال بیش از این نیست...

سفره ی دل را اگر باز کنیم شاید پسندیده نباشد اما من اینجا از تو گفتم برای همه در حالی که تنها برای خودم می نوشتم  به هر حال اومدم نوشتم به عشق آقا و برای آنکه بیشتر بشناسیمش امیدوارم که اگر خوب نبود مایه ی سرافکندگی حسینم نباشه.

نوکر امام حسین و بنده ی حقیر خدا سیده زینب موسوی

بی منبع و بی نظر!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:0  توسط موسوی  | 

پست آخر

سلام دوستان دلم می خواست حالا که دارم پست آخر رو می نویسم بهترین پستی که می تونم رو بذارم اما توی این مدت چیز قابل تجهی پیدا نکردم ولی امروز یعنی حدود نیم ساعت پیش متنی رو خوندم که باید به نویسنده اش آفرین گفت این وبلاگ به هر قصدی که ساخته شد دیگه اهمیت نداره چیزی که الا مهمه اینکه : عده ی زیادی از طریق وبلاگ من این متن رو می خونن من خودم این متن رو از توی وبلاگ چاپ دوم خوندم برام خیلی جالب بود یه محمد هیچ وقت از شخصی متن نمی ذاشت چون مطالب نوشته ی خودش عالیه اما این یکی با همه فرق داره فکر کنم ارزش اینو داشته باشه که چند بار بخونیدش و زیادبهش فکر کنید.

کربلای ۱۳۶۸ سال بعد!

- امشب را فرصت خواسته اند.

- حتما برای عبادت!

- آری… من که می گویم ترسیده اند. می خواهند در تاریکی فرار کنند. نگهبان ها را زیاد کنم؟

- احمق. کسی که خون علی در رگهایش است نمی ترسد. این را فراموش نکن.

عمر سعد این جمله را گفت و از پشت میز کامپیوترش بلند شد و رفت سمت یخچال.

- پیروزی با ماست، چه امروز چه فردا.

یک لیوان نوشابه ریخت و برگشت.

- مثل هر سال اجازه می دهیم ... بگو عبادت کنند.

عمرسعد بیرون رفتن سرباز را نگاه کرد. سرباز که از در خیمه خارج شد، عمرسعد رفت و روی کاناپه ی روبروی تلویزیون نشست. کانال ها را بالا و پایین کرد. چیزی پیدا نکرد. پرده خیمه کنار رفت:

- سلام امیر.

- سلام بر امیر ری.

-  هزار و سیصد و شصت و هشت سال پیش قرار بود امیر ری شویم. امروز به غلامی ری هم راضی هستیم.

- بی خیال. بیا بنشین. برای این حرف ها دیر شده است . با تو کار دیگری دارم.

 شمر رفت و روی کاناپه نشست. عمرسعد در یخچال را باز کرد و شیشه نوشابه را بیرون آورد و به شمر نشان داد:

- فانتا یا پپسی؟

-هیچ کدام ... کوکاکولا!

عمر سعد با خنده گفت: این که صهیونیستی است!

- نه که آن دو تا فلسطینی هستند.

هر دو خندیدند.

عمر سعد در یخچال را بست. یک لیوان کوکاکولا ریخت و داد دست شمر. رفت سمت میز کامپیوتر و در حالی که کیف سی دی را باز می کرد، به شمر گفت: حال مداحی گوش کردن داری؟

شمر یه قلوپ از نوشابه را خورد و گفت: تو بذار، حالش میاد!

عمرسعد سی دی را درون درایو گذاشت و اسپیکر را روشن کرد. چند لحظه بعد صدای گنگ حسین حسینِ کسی از اسپیکر پخش شد. شمر بقیه نوشابه را سر کشید و پرسید: این دیگر کیست؟

- تازه وارد است. امسال عَلَمَش کردیم. به بچه ها گفتم روش کار کنند.

- به جایی که وصل نیست؟

- نه. نه استادی نه چیزی. خودش احساس کرده به درد مداحی می خورد.

عمرسعد نیشخند زد و ادامه داد: اتفاقا ما هم همین احساس را داریم.

- بگو روی عکسش هم کار کنند. با چفیه و کلاه قشنگ می شود.

شمر کمی فکر کرد و بعد پرسید: راستی، با رهبرشان چگونه است؟

- کسی که من انتخابش کنم چگونه خواهد بود؟ تا وقتی حرفی بر خلاف میل او نزند مطیعش است اما بعد… (عمرسعد دستش را زیر گردنش برد و مثلا گردنش را برید) پِخ پِخ.

شمر بلند شد و یک لیوان دیگر نوشابه ریخت و برگشت. سر راه اسپیکر را خاموش کرد. روزنامه را از لای شال کمرش در آورد و گذاشت جلوی عمرسعد:

- ببین چه می کنند رفقای ما.

عمرسعد روزنامه را برداشت و شروع کرد به خواندن: < گرانی کمر مردم را شکسته است، با این اوضاع در صورت حمله آمریکا مردم همدیگر را می خورند. البته اگر گازی باشد تا بتوانند گوشتِ هم را بپزند ...>

عمر سعد روزنامه را بوسید و انداخت بالا:

- حالا هی برود دعای فرج بخواند.

شمر حالت متفکرانه به خودش گرفت و گفت: من مانده ام بعضی ها که ما را ندیده این جور به ما ایمان آورده اند اگر سال شصت و یک در کربلا بودند چه می کردند؟

- حیف شد. ای کاش هزار و سیصد و شصت و هشت سال پیش می رسیدند کربلا.

عمر سعد خندید و گفت: احتمالا اگر آن ها بودند ما باید می رفتیم تو سپاه حسین.

- آری، آن وقت تو می شدی شهید عمر ابن سعد!

عمرسعد چنان خندید که اشکش جاری شد و به سرفه انداخت. شمر در حالی که میزد پشت عمرسعد، پرسید: من را که برای این حرف ها صدا نکردی؟  

- نه... راستش باز هم زنگ زده بود.

- چه کار داشت؟

- گریه می کرد بیچاره. می گفت کابوس می بیند. می بیند یکی می آید و او را از قبر می کشد بیرون. می بنددش به درخت خشک. درخت سبز می شود. بعد هم می پرسد مادر ما چه گناهی داشت که…

- بقیه اش را می دانم. همین؟

- ترسیده بود. می خواست بداند سپاه حسین چند نفر شده اند.

 شمر با انگشت سبابه گوشش را تمیز کرد و به زیر کاناپه مالید.

- راستش … حدود سیصد نفر.

- حدودش را ول کن. دقیقش چقدر است؟

- خودت که می دانی، دقیقش ظهر عاشورا مشخص می شود.

- سیصد و سیزده نفر که نشده اند؟

- نه بابا! اینقدر ها هم نیستند.

عمر سعد نفس عمیقی کشید و دست و پایش را از دو طرف کش و قوس داد و گفت: پس امسال هم سال ماست.

 - راستی، حر را شمرده ای؟

شمر زد روی پیشانیش و گفت: وای. باز هم یادم رفت.

- او را هم بشمار. فیلم هر سالش است لامصب. همیشه آخرش می رود آن طرف.

شمر انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: این به ضحاک ابن عبدا… در. او هم عصر عاشورا حسین را تنها می گذارد.

شمر توی کاناپه فرو رفت. دستش را پشت سرش قلاب کرد و آه کشید:

- ولی دیگر فکر کنم آخر های کار ما باشد. فقط چند نفر مانده…

عمر سعد چشمش را از تلویزیون گرفت و زل زد به شمر:

- به کسی نگو، ولی من هم همین طور فکر می کنم.

- اگر این چند نفر هم بیایند کارمان تمام است. بیچاره می شویم. کاری می کنند که راضی می شویم به مختار پناه ببریم. دمار از روزگارمان در می آورند.

- بی خیال، کو تا این ها بیایند. تا آن روز ما دمار از روزگارشان در می آوریم!

عمر سعد تلخ خندید. شمر سعی کرد تا ترسش را پشت لبخند بی رمقش پنهان کند.

شمر گفت: باید عقبش بیاندازیم.

عمر سعد سرش را به نشانه تایید تکان داد و موبایلش را از جیب عبای چرمش برداشت و شروع کرد به شماره گیری.

- موبایل جدید مبارک باشه.

- قربانت، گفتم موتورولا بخرم بهتره. از این جیب به آن جیب است دیگر!

عمر سعد گوشی را چسباند به گوشش و گفت: زود بیا اینجا.

شمر مشغول تماشای یکی از سریال های مناسبتی محرم بود و عمر سعد متفکرانه دور خیمه قدم می زد.

- سلام بر امیران لشکر.

- سلام بر مشکل گشای لشکر من.

شمر خودش را روی کاناپه جمع و جور کرد و با زدن کف دستش به کاناپه از حرمله خواست که کنارش بنشیند.

حرمله چشمی گفت و کنار شمر جاگیر شد. عمر سعد رو کرد به حرمله و پرسید: آماده ای یا نه؟

حرمله دستانش را روی سینه گذاشت و نیم خیز شد:

- برای اطاعت اوامر شما همیشه آماده ام.

- ای پدر سوخته.

حرمله به شمر نگاه کرد و چشمک زد:

- کدام پدرم را می گویید؟

شمر خندید. عمرسعد قهقهه زد.

- فردا تیر چند شعبه می اندازی صغیر کُش؟

- با اجازه حضرت امیر، من فردا تیر نمی اندازم!!

- عمرسعد خشکش زد. انگار آب سرد ریخته باشند رویش. برگشت و با چشم های بیرون زده از حدقه و پیشانی چروک افتاده خیره شد به حرمله:

- چه گفتی؟

 حرمله بلند شد و رفت روبروی عمرسعد. دست او را گرفت و بوسید. چرخید و رفت به سمت کیف سامسونتش که دم در روی زمین گذاشته بود.

- از تیر بهترش را می اندازم. شما انگار کنید هزار شعبه. زهر آلود. هدیه شیطان.

تا عمر سعد پرسش گرانه به شمر نگاه کند و شمر شانه بالا بیاندازد، حرمله کیف را برداشته بود و داشت رمزش را تغییر می داد.

"666 خودروی زانتیا، جایزه ویژه قرعه کشی حساب های قرض الحسنه بانک...

حرمله به تلویزیون نگاه کرد. سرش را رو به آسمان گرفت: خدا این غضنفر ها را از ما نگیرد!

حرمله این را گفت و رمز کیفش را گذاشت روی 666 !

عمرسعد که حوصله اش سر رفته بود با کلافگی گفت: جانت بالا بیاید، بگو چه نقشه ای داری مارمولک حرامزاده؟

حرمله سی دی را از کیفش در آورد و با کامپیوتر اجرایش کرد. عمرسعد و شمر هم پشت مانیتور رفتند و زل زدند به آن. حرمله از پشت مانیتور آمد این طرف و شروع کرد به قدم زدن:

- کافیست هر کدام از این بچه شیعه ها یک بار از این فیلم ها ببیند. دیگر سر نماز هم صحنه هایش جلوی چشمش خواهد بود. آن وقت من هم به آن نمازش اقتدا می کنم. خدا به شیطان عمر بدهد برای این تیر زهرآلودش.

عمرسعد آمد و پیشانی حرمله را بوسید و با ناز خواند: تو عزیز دلمی. تو عزیز دلمی.

حرمله ادامه داد: گفتم تِرَک هایش را کوچک کنند تا در موبایلها هم بتوان ریخت و تماشا کرد.

شمر هنوز داشت تماشا میکرد.

حیا کن شمر. بس است دیگر، بلند شو. خجالت بکش مرد گنده.

عمرسعد این را گفت و با خنده رفت و در یخچال را باز کرد و از حرمله پرسید: فانتا، پپسی یا کوکاکولا؟

حرمله سرش را بالا آورد و باچشمانی سرخ گفت: هیچ کدام ... خون!!

 

با تشکراز یه محمد وبلاگ http://chap2.mihanblog.com!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 19:57  توسط موسوی  | 

نوحه جدید مهلا مهلا با صدای محمود کریمی

نوحه جدید مهلا مهلا با صدای محمود کریمی

دانلود

با تشکر از سایت http://www.soog.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:35  توسط موسوی  | 

زینب...

پلك صبوری می گشايی
و چشم حماسه ها
روشن می شود
كدام سر انگشت پنهانی
زخمه به تار صوتی تو می زند
كه آهنگ خشم صبورت
عيش مغروران را
منغص مي كند
می دانيم
تو نايب آن حنجره ی مشبّكی
كه به تاراج زوبين رفت
و دلت
مهمانسرای داغ های رشيد است

ای زن !
                 قرآن بخوان
                              تا مردانگی بماند
                                قرآن بخوان
                      به نيابت كل آن سی جزء
                        كه با سر انگشت نيزه
                      ورق خورد
                                قرآن بخوان
                              و تجويد تازه را
                             به تاريخ بياموز
                               و ما را
                          به روايت پانزدهم
                                 معرفی كن
                               قرآن بخوان
                               تا طبل هلهله
                        از های و هوی بيفتد

خيزران
                         عاجزتر از آن است
                          كه عصای دست
         شكستهای بزك شده باشد
                                                       ***
                                                       شاعران بيچاره
                                                       شاعران درمانده
                                                       شاعران مضطر
                                                       با نام تو چه كردند ؟
                                                       ***
                                                       تاريخ ِ زن
                                                       آبرو می گيرد
                                                       وقتي پلك صبوری می گشايی
                                                       و نام حماسی ات
                                                       بر پيشانی دو جبهه ی نورانی می درخشد :
                                                   زينب !

سيد حسن حسينی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:15  توسط موسوی  | 

30 عدد والپیپر

۳۰ عدد والپیپر طراحی خودم که تقدیم می کنم به شما عاشقان امام حسین (ع) برای تماشا و دانلود بر روی لینک زیر کلیک کنید.

شماره 1
شماره 2

باقی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 16:22  توسط موسوی  | 

جنگ سرد

بعد از به هلاكت رسيدن معاويه ، ضحاك بن قيس كفن او را برداشت و بر منبر او خواند و دفنش كرد و پيام تسليتى به يزيد كه در حوران خوشگذرانى مى كرد، فرستاد و از او خواست تا هر چه سريع تر به شام آيد و از مردم بيعت دوباره گيرد.
يزيد با دريافت نامه ، به راه افتاد و بعد از سه روز از دفن معاويه به دمشق رسيد و ضحاك بن قيس به استقبالش رفت و با هم بر سر قبر معاويه رفته و نمازى آنجا خواند و سپس يزيد با ايراد خطبه اى به مردم گفت :
ما ياران حق و دين هستيم ؛ بر شما مژده باد اى اهل شام ! هميشه خير و صلاح در بين شما بود. بزودى بين من و اهل عراق جنگ بزرگى رخ خواهد داد؛ زيرا سه شب قبل خوابى ديدم كه بين من و اهل عراق نهر خونى به تندى جارى است و هر چه خواستم از آن عبور كرد.
مردم شام ندا سر دادند:
ما را هر جا خواستى ببر؛ شمشيرهايمان كه اهل عراق آنها را در صفين ديدند، با تست .
يزيد به كارگزاران خود در مناطق مختلف ، طى نامه اى خبر مرگ معاويه را اعلام كرد و به وليد بن عتيبه ، والى مدينه ، نوشت :
معاويه طى عهد و پيمانى با من ، مرا از خاندان ابو تراب برحذر نمود؛ خداوند ياور عثمان مظلوم از خاندان ابوسفيان كه همه از ياران حق و خواهان عدل مى باشند، است . وقتى نامه اى به دستت رسيد، از اهل مدينه بيعت بگير.
سپس در كاغذ كوچكى نوشت :
از حسين ، عبدالله بن عمر، عبدالرحمن بن ابى بكر و عبدالله بن زبير بيعت محكمى بگير و هر كسى از ايشان خوددارى كرد، سرش را بزن و به من بفرست .
پس از رسيدن نامه ، وليد با مروان مشورت كرد و عبدالله بن عمرو را سوى امام حسين عليه السلام و آن سه فرستاد تا به دارالاماره آيند.
بعد از اينكه فرستاده وليد رفت و پيام را ابلاغ كرد، عبدالله بن زبير به امام حسين عليه السلام گفت :
اكنون وقت ديدار با وليد نيست ، با اين وصف ، خير و صلاحى در اين كار نمى بينم ؛ شما فكر مى كنيد در اين ساعت براى چه ما را خواسته است ؟
امام حسين عليه السلام فرمود:
از آنجا كه ديشب در عالم رؤ يا، آتش سوزى در خانه معاويه و منبرش را واژگون ديدم ، معاويه مرده است ؛ از اينرو قبل از پخش خبر بين مردم ، ما را جهت بيعت با يزيد احضار كرده اند.
سپس حضرت به منزل رفت و بعد از دو ركعت نماز و دعا و نيايش به درگاه الهى ، عده اى از ياران جوان خود را گرد آورد و فرمود:
وليد مرا خواسته و مى خواهد تكليفى بر گردنم نهد كه اجابتش نمى كنم ؛ با من آمده و پشت در بايستيد؛ اگر صدايم را بلند كرده و شما را خواستم ، شمشيركشان داخل شده و شتاب مكنيد؛ هر كسى را كه ديديد مى خواهد مرا بكشد، به قتل رسانيد.
امام حسين عليه السلام با يارانش به راه افتاد و خود داخل دارالاماره شد و بعد از مشاهده مروان در كنار وليد، فرمود:
صله ارحام بهتر از قطع رابطه است ؛ خداوند بين شما دو نفر را اصلاح كند. آيا از معاويه خبرى رسيده است ؛ او مريض بود؛ حالش چطور است ؟
وليد آهى كشيد و خبر مرگ معاويه را داد و گفت :
ترا جهت بيعت با يزيد اينجا خواندم ؛ مردم با او بيعت كرده اند.
امام حسين عليه السلام فرمود:
بطور يقين بيعت شخصى چون من نبايد در خفا و پنهانى انجام گيرد؛ گمان نمى كنم شما به بيعت نهانى من اكتفا كنيد؛ فردا ما را در كنار مردم به بيعت فرا خوان .
در اينحال مروان گفت :
قسم به خدا، در اين لحظه اگر حسين بيعت نكرده از اينجا برود، ديگر توان دسترسى به او را نخواهى داشت و بينمان كشتار رخ خواهد داد؛ او را به زندان افكن تا بيعت كند و يا سر از تنش جدا كن .
امام حسين عليه السلام برآشفت و فرمود:
اى پسر زرقاء! تو مرا مى كشى يا او؟! اگر كسى بخواهد چنين كارى كند، زمين را با خونش آبيارى مى كنم ؛ مى خواهى ، آزمايش كن .
سپس حضرت عليه السلام رو به وليد فرمود:
اى امير! ما خاندان نبوت ، معدن رسالت ، محل رفت و آمد فرشتگان و رحمت الهى هستيم ؛ خداوند رحمتش را به واسطه ما آغاز و پايان مى دهد. يزيد مردى فاسق ، شرابخوار، قاتل افراد بى گناه و زير پا نهنده دستورات الهى است ؛ از اينرو شخصى چون من با او بيعت نمى كند؛ منتظر مى شويم تا ببينيم كدام يك از ما سزاوار خلافت در بيعت است . به يقين از جدم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، شنيدم كه مى فرمود:
خلافت بر فرزندان ابوسفيان حرام است . پس چگونه با خاندانى كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر ايشان اينگونه فرمود، بيعت كنم ؟
در اينحال كه صداى حضرت بلند شده بود، جوانان همراه امام عليه السلام خواستند با شمشيرهاى آخته داخل شوند كه ناگهان حضرت از مجلس ‍ خارج شد و همگى به منازل خود رفته و مروان به وليد گفت :
حرف مرا گوش نكردى ؛ ديگر چنين فرصتى به تو دست نخواهد داد.
وليد گفت : :
واى بر تو! از من مى خواهى از كشتن او دين و دنيايم را از دست بدهم ؛ قسم بخدا، دوست ندارم دنيا را صاحب شوم و حسين بن على را بكشم ؛ به خدا سوگند، گمان نمى كنم كسى با كشتن حسين جز به خفت و سبكى ميزان اعمالش خدا را ديدار كند؛ خداوند به او نظر رحمت ننموده و او را از پليدى پاك نكرده و براى او عذاب دردناكى خواهد بود.
مروان گفت :
اگر عقيده ات اين است ، پس درست عمل كردى .
شب همانروز امام حسين عليه السلام بر مزار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفت و نورى از قبر درخشيد و حضرت سيدالشهداء فرمود:
سلام بر تو اى رسول خدا! من حسين ، فرزند فاطمه ، در دانه تو و فرزند عزيزت ، نوه تو كه مرا بين امتت جانشين قرار دادى ؛ گواه باش اى پيامبر خدا! بطور يقين ايشان مرا خوار نمودند؛ اين شكوه من به شماست تا به ديدارتان نائل شوم .
امام حسين عليه السلام فرداى روزى كه به دار الاماره وليد رفت ، جهت شنيدن اخبار از منزل بيرون آمده بود كه مروان حضرت را ديد و گفت :
نصيحتى مى كنمت ، گوش ده تا به صلاح آيى . با امير المؤ منين ، يزيد، بيعت كن ؛ بطور يقين آن براى دين و دنياى تو بهتر است .
امام حسين عليه السلام فرمود:
انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد .
به يقين ما از آن خدائيم و به سوى او مى رويم ، اگر امت مبتلا به اميرى چون يزيد گردد، اسلام نابود مى شود.
و سپس حضرت عليه السلام ادامه داد:
واى بر تو! آيا مرا به بيعت با مردى فاسق چون يزيد دستور مى دهى ؛ سخنى بيهوده گفتى اى گمراه بزرگ ! تو را سرزنش نمى كنم ؛ زيرا تو ملعونى هستى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در صلب پدرت ، حكم بن ابى العاص ، ترا لعن و نفرين نمود. به يقين نفرين شده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نمى تواند جز به بيعت با يزيد دعوت كند. اى دشمن خدا! از من دور شو؛ بطور يقين ما اهل بيت روسل خداييم صلى الله عليه و آله و سلم ؛ حق در خاندان ماست و زبان ما جز به حق سخن نگويد؛ از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى فرمود: خلافت بر آل سفيان و بر كسانى كه به اكراه اسلام آورده و فرزندانشان ، حرام است ؛ هر گاه معاويه را بر منبرم ديديد، دلش را بشكافيد. قسم بخدا، اهل مدينه او را بر منبر جدم ديدند و دستور را به انجام نرساندند و اكنون خداوند ايشان را به فرزندش ، يزيد، كه خداوند در آتش جهنم عذابش را زياد كند، مبتلا نمود؛ اى مروان ! واى بر تو! از من دور شو؛ به يقين تو رجس و پليدى و ما خاندان پاكى و طهارتيم كه خداوند متعال آيه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اءهل البيت و يطهركم تطهيرا را در رابطه با ما به پيغمبرش نازل فرمود: اى پسر زرقاء! ترا به آنچه روز قيامت جدم ، درباره حق من و يزيد از تو مى پرسد، مژده مى دهم .
ان الله فى الجنة درجات لن تنالها الا بالشهادة .
بطور يقين در بهشت براى تو (امام حسين عليه السلام ) درجاتى است كه جز به شهادت به آن نائل نمى شوى .
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:47  توسط موسوی  | 

نوزاد شهید

امام علیه‏السلام در حالى كه بر اسب خود سوار و عازم میدان بود، كودكى را كه در همان ساعت متولد شده بود نزد آن حضرت آوردند، امام علیه‏السلام در گوش فرزند خود اذان گفت و كام او را برداشت، در آن هنگام تیرى بر حلق آن طفل اصابت نموده و او را به شهادت رسانید. امام حسین علیه‏السلام تیر را از حلقوم آن طفل بیرون كشید و كودك را به خونش آغشت و گفت: به خدا سوگند تو گرامى‏تر از ناقه‏اى (ناقه صالح) در پیشگاه خداى تعالى، و جد تو رسول خدا، گرامى‏تر از صالح پیغمبر است نزد خدا آنگاه جنازه خون‌آلود كودك را آورده و نزد سایر فرزندان و برادرزادگانش نهاد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 17:1  توسط موسوی  | 

دانلود کتاب

نوع

نام

دانلود

حجم

روضه

امام حسین (ع) - علیمی

دانلود

۲.۴۳MB

روضه

امام حسین (ع) - علیمی

دانلود

۱.۳۹MB

کتاب

عاشورا سرمشق زندگی

دانلود

۷۶۵KB

کتاب

عاشورا و قرآن مهجور

دانلود

۳۱۵KB

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:8  توسط موسوی  | 

از علی‏اصغر خجالت می‏کشم

گاه ابر و گاه باران می‏شوم

گاه از یک چشمه جوشان می‏شوم

گاه از یک کوه می‏آیم فرود

آبشار پرغرورم گاه رود

گاه قطره، گاه دریا می‏شوم

گاه در یک کاسه پیدا می‏شوم

روز و شب هر گوشه کاری می‏کنم

باغها را آبیاری می‏کنم

نیست چیزی برتر از من در جهان

زندگی از آب می‏گیرد نشان

گرچه آبم، روزی اما سوختم

قطره تا دریا سراپا سوختم

تشنه‏ای آمد لبش را تر کند

چاره لب‏تشنه‏ای دیگر کند

تشنه‏ای آمد که سیرابش کنم

مشک خالی داد تا آبش کنم

تشنه آن روز من عباس بود

پاسدار خیمه‏های یاس بود

خون عباس علمدار رشید

قطره قطره در درون من چکید

داغی آن خون دلم را سوخته

آتشی در جان من افروخته

چشمهایم خواب، موجم خفته باد

آبی آرامشم آشفته باد

آب هستم؟ وای من مرداب به

زندگی بخشم؟ نه، مرگ و خواب به

وای بر من، وای بر من، وای دل

مانده در مرداب حسرت پای دل

پیچ و تاب رودم از درد دل است

برکه ازا ندوه دل، پا در گل است

گریه من، شرشر باران شده

غصه‏ام در گریه‏ها پنهان شده

دود داغم ابرها را تیره کرد

آسمانها را سراپا تیره کرد

آب اگر شد اشک چشم از شرم شد

از خجالت‏شور و تلخ و گرم شد

آب بودم، کربلا پشتم شکست

آبرویم رفت پستم، پست پست

حال از اکبر خجالت می‏کشم

از علی‏اصغر خجالت می‏کشم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 15:42  توسط موسوی  | 

مجموعه روضه و سینه زنی تصویری محرم (ویژه موبایل)

مجموعه مداحی تصویری ویژه موبایل از مرحوم کوثری، محمود کریمی، سید مهدی میرداماد، مهدی سلحشور و نزار قطری تقدیم به کاربران عزیز

سيد مهدي ميرداماد - محرم 86

هنوز این چشمام به راه توئه (میرداماد)

داره اینجا بوی گل یاس (میرداماد)

دسته گلای زینب (س) (میرداماد)

آیینه و قرآن بیارید (میرداماد)

 بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 16:34  توسط موسوی  | 

غم و شادى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم

روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از خانه بيرون آمد و در حال گذر از كنار منزل فاطمه عليها السلام ، صداى گريه حسين عليه السلام را شنيد و داخل منزل رفت و به زهراء عليها السلام فرمود:
آيا نمى دانى كه گريه او مرا آزار مى دهد.
و روزى ديگر، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به مجلس ميهمانى مى رفت كه در بين راه ، امام حسين عليه السلام را كه در اوان كودكى بود، ديد و پيش رفت و آغوش باز كرد و فرزند دلبندش را مى خنداند و در حاليكه حسين عليه السلام از اين سو به آن سو مى گريخت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را گرفت و يك دست زير چانه و دست ديگر را پشت سر ريحانه خود، حسين عليه السلام گذارد و بوسيد و فرمود:
حسين منى و اءنا من حسين احب الله من احب حسينا حسين سبط من الاسباط .
حسين از من و من از حسينم ؛ دوستدار حسين محبوب خداست ؛ حسين امتى از امت ها است .
من اءحسن ، اءحسن الله اليه و الله يحب المحسنين .
كسى كه نيكى كند، خداوند به او نيكى مى نمايد و نيكوكاران محبوب خداوند هستند.
امام حسين عليه السلام

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 16:30  توسط موسوی  | 

علی اکبر

آغوش
کف و سرنا مزنید لاله ی پرپر دارم
کنج آغوش دلم شبه پیمبر دارم

غم
ای که دل را به دلِ طبل و طرب می بندید
از چه رو بر غم این تازه جوان می خندید

ارباً اربا
لاله‌ام در پیشِ چشمانِ ترم
ارباً اربا شد علی اکبرم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:46  توسط موسوی  | 

دانلود 3 کتاب در مورد امام حسین(ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 13:27  توسط موسوی  | 

جلوۀ روح خدا

آنچه در سوگ تو ای پاک تر از گذشت
نتوان گفت که هر لحظه چه غمناک گذشت
چشم تاریخ در آن حادثه تلخ چه دید
که زمان مویه کنان از گذر خاک گذشت
سر خورشید بر آن نیزه خونین می گفت
که چه ها بر سر آن پیکر صد چاک گذشت
جلوۀ روح خدا در افق خون تو دید
آنکه با پای دل از قله ادراک گذشت
حر که آزاده شد از چشمه مهرت سیراب
که به میدان عطش پاک شد و پاک گذشت
آب شرمنده ایثار علمدار تو شد
که چرا تشنه از او این همه بی باکذشت
بود لب تشنه لبهای تو صد رود فرات
رود بی تاب کنار تو عطشناک گذشت
بر تو بستند اگر آب سواران سراب
دشت دریا شد و آب از سر افلاک گذشت
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 13:5  توسط موسوی  | 

نوحه جدید شام غریبان حسین با صدای میرداماد

نوحه جدید شام غریبان حسین با صدای میرداماد

دانلود

با تشکر از سایت http://www.soog.ir/

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:21  توسط موسوی  |